دشمني تشيع با اين فرقه بيشتر در چارچوب اعتقادي قابل بررسي است، اما مناسبات خصمانه جريان عمومي اهل سنت با آن¬ها علاوه بر توجيه مکتبي و اعتقادي، بيشتر در بستر سياسي قابل تأمل است و اين بدان علت است که دو جريان فراگير حامي اهل سنت يعني «خلافت عباسي» و «سلطنت سلجوقي» از دو سو تهديد مي¬شوند: يکي دولت ريشه¬دار و مقتدر اسماعیلی مصر و ديگري دولت سياسي - نظامي الموت؛ اولي رقيب عباسيان در خلافت بوده و دومي برهم زننده کيان سلجوقي در چند دهه.
موضع گيري اسماعيليان نزاري نسبت به جنگ صليب هم در اين رهگذر شکل مي¬گرفت. نزاريان شام به عنوان يک اقليت سياسي نظامي براي حفظ موقعيت خود در منطقه، مناسبات خود را با طرفين صليبي و سلجوقي تعريف مي¬کردند.
مناسبات اسماعيليان با مخالفان
هرچند مخالفين اصلي دولت وانديشه اسماعيلي، خلافت عباسي، سلطنت سلجوقي وهم پيمانان آن دو بودند، اما در مکتب تشيع و دولت شيعي غير اسماعيلي نيز جلوۀ اين خصومت را مي¬توان ديد . در تفکر شيعي بعد از امام صادق (ع) و بنا به نص، امامت در نسل فرزندش موسي¬بن جعفر قرار داده شده است. در اين منظر هر ادعاي ديگري همانند آن چه در سقيفه شکل گرفت باطل و بي¬اساس است. رواياتي که در اين زمينه از امام صادق نقل شده فراوان است، به طور کلي اين روايات که در اصول کافي گرد آمده در دو گروه دسته¬بندي مي¬شود:
1- با رویکرد تاکيد بر اصالت امامت موسي بن جعفر؛
2- با رویکرد هشدار به شيعيان از گرويدن به اسماعيل و فرزندش محمد.
با اين نگرش بود که عالمان شيعه عليه اسماعيليان موضع گيري مي¬کردند. ظاهراً قديمي¬ترين ردّيه شناخته شده ضد اسماعيلي را فضل بن شاذان1 دانشمند بزرگ شيعه نوشته است.2 عبدالجليل قزويني صاحب کتاب «النقض» هم رسالۀ عمده¬اي در ردّ اسماعيليان نزاري نوشته که اينک مفقود است.3 اما در کتاب معروف خود النقض به اسماعيليان مکرر حمله مي¬کند و آنان را ملحد مي¬داند.4
در ادامه همين نگرش، دولت¬هاي شيعي ايران مانند آل باوند در طبرستان با اسماعيليان رابطه¬اي خصمانه داشتند؛ خصوصاً وقتي فرزند رستم بن علي معروف به شاه غازي5 در سال 537هـ. به دست نزاريان ترور شد، به گفته ظهيرالدين مرعشي شاه غازي از کلۀ کشتگان اسماعيلي منارها ساخت.6
عبدالجليل قزويني هم در اين مورد مي¬نويسد: «ودر همه بسيط زمين و دايرۀ مسلماني، کدام سنّي است که با ملحدان، آن کرده که شاه شاهان ، رستم بن علي بن شهريار شيعي، از قلعه گشادن و ملحد گرفتن و قتل و نهب و مانند آن که اظهر من الشمس است.»7
روابط اسماعيليان با سلجوقيان
رابطه دولت بزرگ سني مذهب سلجوقيان با اسماعيليان نيز براساس نگرش مکتب فقهي عالمان سنت و جماعت شکل مي¬گرفت . زماني که خواجه نظام¬الملک طوسي، تئوريسين دولت سلجوقي، اين انديشه را القا و ترويج مي¬کند که «هيچ گروهي نيست شوم¬تر و بد دين تر و بدفعل¬تر از اين قوم... که از پس ديوارها بدي اين مملکت مي¬گسالند و فساد دين مي¬جويند... و هرچند ممکن باشد که از فساد يا قيل و قال و بدعت چيزي باقي نگذارند.»8 و پيش از او عبدالقادر بغدادي زيان باطنيه را بيشتر از زيان يهود، ترسايان، مجوس، دهريه و ديگر کافران مي¬پندارد9و رسوايي¬هاي آنان را بيشتر از ريگ¬هاي بيابان و قطرات باران10. طبیعی است با اين القائات دولت نظامي سلجوقي برخوردي خصمانه را دنبال کند.
اولين اثر اين نگاه عالمان اهل سنت، قتل همين تئوري پردازان بود. به قول زکرياي قزويني، ابوالمحاسن روياني نخستين فقيهي بود که اسماعيليان را خارج از دين دانست و در رويان ترور شد.11يا خواجه نظام¬الملک همين که با شمشير ابوطاهر ارّاني بر زمين افتاد،12اسماعيليان آغاز سعادت خود را جشن گرفتند.13 ظاهراً گسترش همين ترورها بوده است که بعدها برجان سنجر وحشت انداخت و او را به مصالحه با اسماعيليان واداشت.14 همچنين بحراني که در مرکز خلافت عباسي - بغداد - با قيام ارسلان بساسيري صورت گرفت، از آثار و انديشه سياسي و مبارزه جويي اسماعيليان بود.
ابوالحارث ارسلان بساسيري ترک نژادي بود که در طي سال¬هاي واپسين حکمراني آل بويه در عراق به مقام اميري لشکر ارتقا يافته بود. ابن مسلمه وزیر رقیب او وی را به داشتن اتحاد با فاطميان متهم ساخت. بساسيري که گرايش¬هاي شيعي داشت و مجبور شده بود بغداد را پيش از فرا رسيدن سلجوقيان ترک گويد، اينک از مستنصر براي فتح بغداد به نام او کمک طلبيد.
از سوی دیگر عزيمت طغرل به مغرب ايران براي سرکوبي ابراهیم اينال، موقعيت مناسبي براي بساسيري فراهم ساخت تا به گسترش فعاليت¬هاي خود بپردازد. اندکي بعد، در ذوالقعده 450ق، بساسيري همراه قريش عقيلي به آساني به بغداد آمد. در بغداد خطبه به نام خليفه فاطمي، المستنصر خواندند و اذان به شيوه شيعيان گفتند. او با سلطه بر بغداد موافقت کرد که القائم بامرالله عباسي تحت حفاظت قريش عقيلي قرار گیرد، بعد از بغداد بساسيري نشانه¬هاي خلافت عباسيان را به پايتخت فاطميان فرستاد. بعد از آن بساسيري واسط و بصره را فتح کرد، اما نتوانست خوزستان را به نام فاطميان تسخير کند.
در اين ميان، طغرل که طغيان اينال را فرو کوبيده بود، و خود را براي بازگشت به بغداد آماده مي-کرد، پيشنهاد کرد که حاضر است بساسيري را در بغداد بگذارد، به شرط آنکه بيعت با فاطميان را بشکند و القائم عباسی را بر مسند خلافت برگرداند. بساسيري اين پيشنهاد را رد کرد، و در ذوالقعدۀ 451 بغداد را ترک گفت. چند روز بعد طغرل وارد بغداد شد و با استقبال خليفۀ آزاد شدۀ عباسي روبه رو گرديد. اندکي بعد سلجوقيان بساسيري را تعقيب کرده، در نزديکي کوفه او را کشتند؛ به اين ترتيب توسعه طلبي¬هاي فاطميان در عراق و داستان بساسيري که به مدت يک سال پايتخت عباسيان را مطيع فاطميان کرده بود، به پايان رسيد.15
سلجوقيان نيز پس از تسلط بر بحران بغداد، بر بخش¬هايي از جزيره¬العرب که در سلطه اسماعيليان مصر بود، مسلط شدند. در سال 462هـ شريف مکه به نام محمدبن جعفر که تا آن زمان از المستنصر فاطمي تبعيت مي¬کرد، نماينده¬اي نزد آلب ارسلان فرستاد و از اقامه نماز و خطبه به نام عباسيان به او خبر داد، بدين ترتيب حجاز از سلطه اسماعيليان مصر خارج شد.16
گرفتن قلعه الموت در 483ق مرحلۀ جديدي را در فعاليت¬هاي اسماعيليان و مناسبات آن¬¬ها با سلجوقيان شکل داد. فتح الموت ضربۀ بزرگ اسماعيليان بر پيکرۀ دولت سلجوقی به شمار مي¬رفت.
پس از تصرف قلعۀ الموت وبيرون راندن حاکم علوي آن، حسين قايني به فرمان پيشوايش حسن صباح، مأمور فتح قهستان گرديد تا کار دعوت را در زادگاهش سامان دهد.
به احتمال زياد اهالي قهستان از عصر بني سيمجور با فرقه اسماعيلي آشنا شده بودند، زيرا جوزجاني مي¬نويسد: ابوعلي سيمجور در نيشابور به نام المستنصر فاطمي خطبه نمود و نام خلفاي عباسي را از خطبه انداخت و در موقعي که بين وي و سبکتکين در حدود طالقان خراسان نبردي روي داد، باطنيان و قرامطه به کمک وي شتافتند و او را کمک فراواني نمودند.17
پس از قتل خواجه و نيز مرگ ملکشاه، هرج و مرج عظيمي سراسر امپراتوري ناهمگون و وسيع سلجوقي را فرا گرفت و اسماعيليان توانستند با استفاده از احساسات عدالتخواهي بوميان، مناطق مختلفي را در قهستان اشغال نمايند. از جمله با تصرف قلعه بزرگ مؤمن آباد سراسر قهستان جنوبي در دسترس اسماعيليان قرار گرفت و آنان توانستند با استفاده از آن ، به زودي بر ساير مناطق همجوار مسلط شوند.
با توافق سنجر و برکيارق در سال 495ق عمليات مشترکي عليه اسماعيليان آغاز شد . سلطان سنجر سپاهي بزرگ به قهستان فرستاد. وی در نامه¬اي که به وزير المسترشد خليفه عباسي مي¬نويسد، تلفات اسماعيليان را در اين جنگ حدود ده هزار نفر ذکر مي¬کند.18
دو سال بعد از نخستين حمله، سپاه بزرگ سلجوقی از خراسان به جنگ اسماعيليان قهستان اعزام شد. سپاه در سر راه خود قلعه¬ها و آبادي¬هاي مجاور طبس را ويران کرد و بسياري از ساکنان مناطق را کشت.19 ولي اين حمله به علت فساد و آلودگي سپاه موفق نبود و سنجر مجبور شد به شرط آنکه :
1- اسماعيليان دژي بنا نکنند؛ 2- سلاح نسازند و خريداري نکنند و 3- مردم را به عقايد خويش دعوت ننمايند.20
اين مصالحه در حقيقت به نفع اسماعيليان تمام شد و به آن¬ها فرصت داد که به جبران ويراني¬ها بپردازند. ولي این مصالحه در ميان پيروان اهل سنت، نفرت فراواني عليه سنجر برانگيخت. سلطان که از سوي افکار عمومي تحت فشار قرارگرفته بود ، براي توجيه کار خود در نامه¬اي به خليفه بغداد چنين نوشت:
ليکن آن مفسدان از فتک و قتل غيله و انواع مکر و حيله نمي¬ايستادند و چندين امام و اسفهسلار بزرگ از خيارامت هلاک مي¬کرده¬اند و راه¬هاي ناايمن مي¬داشتند و مسلمانان را گمراه مي¬کرده و اهل چند ناحيت چون «سبزوار و زوژن و بيژن آباد و ديه¬ها خواف و باخزر» به فرو مي¬گرفتند و مي-کشتند و کاروان¬ها مي¬زدند و هم از جهت رعايا و عامه اسلام و ائمه خروش برآمد و به درخواست ايشان بود که آن سگان را امان داده شد.21
از جانب ديگر، حسن صباح با زيرکي سعي نمود روابط خود را با دربار سلطان سنجر متعادل نگه دارد. به همين جهت با اعزام سفرا به دربار سلطان، سعي در حفظ حرمت سلطان مي¬نمود و سلطان را از هر نوع اقدام افراطي برحذر مي¬داشت. به قول خواجه رشيدالدين:
«از خادمان او با يکي مواضعه کرد تا در شبي که سلطان مست خفته بود کاردي پيش تختش در زمين نشاند . چون سلطان بيدار شد و کاردراديد، انديشناک شد. چون اين تهمت برکسي درست نمي-شد به اخفاي آن اشارت فرمود. سيدناپيغام داد اگر نه به سلطان ارادت خير و اميد نيکويي بودي آن کارد را که در شب در زمين درشت مي¬نشاندند در سينه نرم او استوار کردندي.»22
اين مدارا تا آخر عصر سلطان سنجر با اسماعيليان برقرار بود. اسماعيليان تا حدود سالهاي 511 هـ توانستند بر بسياري از مناطق قهستان ، عراق عجم، و گرجستان و گيلان مسلط شوند و با خاندان-هاي محلي آن دم از يگانگي زنند.23
پس از درگذشت سلطان محمد سلجوقي در ذي الحجه 511، سلطان سنجر که همه کاره آل سلجوقي شده بود، نماينده¬اي را براي تأکيد صلح و تجديد پيمان به الموت فرستاد24و از حسن صباح که قدرتش به خارج مرزها کشيده شده بود درخواست صلح نمود.
موضع¬گيري اسماعيليان در جنگ¬هاي صليبي
هرچند پديده مهم جنگ¬هاي صليبي در خارج از حوزه جغرافيايي اسلام و در صفحات شرقي مديترانه رخ نموده است، اما حضور نزاريان شام در آن صفحات و موضع¬گيري ايشان نسبت به صليبي¬ها، بيانگر تأثيرپذيري از انديشه سياسي اسماعيليان و جلوه¬اي از خصومت آنان با خلافت بغداد و هم پيمانان آن است.
در ابتدا اسماعيليان شام تحت تأثير بينش ديني مخدومان خود در الموت و قهستان، روابط خويش را با سلجوقيان شام و ساير اميران تنظيم مي¬کردند. همان طور که «یعقوب ويتري» اسقف فرانسوي شهر عکا در روزگار جنگ صليب گفته است:
«در ايالت فنيقيه، نزديک مرزهاي آنتارادنيا که اکنون طرطوشه خوانده مي¬شود، طايفه¬اي سکونت دارند که از همه طرف در ميان کوه¬ها و صخره¬ها محصورند، و ده قلعه دارند که به علت راه¬¬هاي تنگ و صخره¬هاي غيرقابل عبور بسيار محکم و دسترس ناپذير هستند، و حومه¬¬ها و دره¬هاي حاصلخيزي که به انواع ميوه¬ها و غلات گرانبارند، و به خاطر فضاي فرحبخشي که دارند بسيار مطبوع و دلپذير هستند.گويند تعداد اين مردم که اساسين خوانده مي¬شوند از 40000 تن بيشتر است . آن¬ها براي خود رئيسي دارند که منصبش موروثي نيست، بلکه به خاطر فضيلت بيشترش برگزيده مي¬شود و او را پير يا شيخ مي¬گويند و اين تنها به خاطر زيادي سن او نيست، بلکه به خاطر مناعت و تقدم او در حزم و دورانديشي است. خاستگاه و سرمنشأ اين طايفه و جايي که از آن جا به شام آمده-اند، و نخستين رئيس و پيشواي دين نافرخنده آن¬ها از ناحيه دورافتاده¬اي در مشرق، نزديک شهر بغداد ، و بخش¬هايي از ولايت ايران است. اين طايفه ميان لاهوت و ناسوت فرقي قائل نيستند، و معتقدند که اطاعت و فرمانبراري ايشان از رئيسشان کافي است که به فيض آن به زندگي جاويد برسند. از اين رو، وابسته و سرسپرده رهبر و پير خود هستند که او را شيخ مي¬نامند. با چنين سرسپردگي و انقياد و فرمانبرداي است که هيچ دشوار يا خطرناکي در دنيا وجود ندارد که آن¬ها از انجام دادنش ترس داشته باشند يا نتوانند با حدث ذهن و اراده قوي، به فرمان پيشواي خود، آن را انجام دهند.»25
نزاريان شام در عصر بزرگ¬ترين و قدرتمندترين پيشواي خود يعني راشدالدين سنان هرچند با صليبي¬ها درگيري¬هايي داشته¬اند و حتي در سال 588ق پادشاه صليبي بیت المقدس به نام «کونراد» را کشتند26، اما به طور کلي با ظهور دولت ايوبي و شخص صلاح الدين ايوبي که دولت اسماعيلي مصر را برچيده بود، نزاريان شام عموماً با صليبي¬ها روابط صميمانه برقرار کرده و به جنگ با دولت سني مذهب ايوبي همت گماردند و حتي سنان يکبار در جمادي الثاني سال 570 و بارديگر در ذوالقعده 511 فدايياني را براي ترور صلاح¬الدين ايوبي به درون اردوي او فرستاد، اما موفق نشد.27
برخورد ايوبي¬ها و هم پيمانان آنان يعني زنگيان موصل عليه اسماعيليان شام را مي¬توان در تواریخ عمومي اسلامي يا تواریخ اختصاصي شامات خواند. پيمان اسماعيليان نزاري شام با سن لويي پادشاه فرانسه نيز جلوه ديگري از خصومت مورد اشاره است.
محقق معاصر اسماعيلي در اين مورد مي¬نويسد: «لويي به دنبال شکست اوليه¬اش در جنگ صليبي که خود به راه انداخته بود و نشانگر اوج کوشش¬هاي جهان مسيحيت براي پس گرفتن سرزمين قدس بود، با دادن خون بها خويشتن را از اسارت در مصر بازخريد و براي مدت چهارسال (1250-1254م) در عکا اقامت گزيد، لويي نهم يا سن لويي، هنگامي که در عکا بود، به مبادله سفير و هدايا با رهبر جامعه نزاري شام پرداخت، و نيز اطلاعاتي دربارۀ معتقدات آن¬ها کسب کرد. شرح مفصل اين رويدادها به قلم يکي از مشهورترين مورخان و وقايع نگاران فرانسه ، ژان دو ژوئنويل، که خانواده او در خدمت کنت¬هاي شامپاني بوده¬اند، براي ما باقي مانده است. ژوئنويل در جنگ صليبي (هفتم) همراه پادشاه فرانسه بود، و به عنوان دوست نزديک و منشي او با وي در عکا باقي ماند. وي در 1254م با سن لويي به فرانسه بازگشت، ولي از همراهي پادشاه در جنگ صليبي تونس در 1270م امتناع ورزيد؛ و اين جنگ اخير حتي از لشکرکشي به مصر مصيبت بارتر از کار درآمد. ژوئنويل در فرانسه تاريخ گران¬بهايي دربارۀ لويي به نام تاريخ سن لويي نوشت، و در آن به رويدادهاي نافرخنده جنگ صليبي آن پادشاه و عمليات وي در ماوراي دريا مفصلاً اشاره کرد.
ژوئنويل که از نزاريان به عنوان اساسين و نيز بدويان نام مي¬برد، مي¬گويد که در دوره اقامت پادشاه در عکا، احتمالاً در 1250-1251م ، نيز فرستادگاني از جانب امير بدويان ، که شيخ الجبل ناميده مي¬شد، به نزد او آمدند... و از پادشاه پرسيدند که آيا با رهبر آن¬ها آشناست؟ و شاه پاسخ داد که آشنا نيست و هرگز او را نديده است، هرچند دربارۀ او سخن بسيار شنيده است.
آن¬گاه نمايندگان به شاه گفتند که وي بايد به رهبر آن¬ها خراج بپردازد، به همان نحو که امپراتور آلمان، پادشاه مجارستان، سلطان مصر(بابل) ، و بسياري از اميران ديگر سالانه مي¬پردازند، زيرا آنان به خوبي مي¬دانند که اگر وي از آن¬ها خرسند نباشد، آن¬ها مجال زيستن و حکومت کردن نخواهند داشت. ژوئنويل هم چنين اضافه مي¬کند که نمايندگان اعلام داشتند رهبرشان هم چنين خرسند مي¬شود اگر شاه آن¬ها را از خراجي که سالانه به استاد اعظم شهسواران معبد يا مهمان نواز مي-پردازند معاف بدارد.
ژوئنويل سپس حکايت مي¬کند که شاه قول داد در ديدار دوم پاسخ آن¬ها را بدهد، و اين ديدار دوم بعداً در همان روز با حضور استادان اعظم شهسواران مهمان نواز و معبد صورت گرفت؛ اما به جاي آن که به قول خويش وفا کند، اينک استادان اعظم، رژينالد دوويشيه و ويليام دو شاتونف، نمايندگان (شيخ الجبل) را تحت فشار قرار دادند و تقاضاي پيشين خود را تکرار کردند. ژوئنويل توضيح مي-دهد که در ضمن ملاقات سوم که روز بعد صورت گرفت، استادان اعظم نمايندگان نزاري را به باد سرزنش گرفتند که چرا پيامي اين چنين گستاخانه به شاه فرانسه عرضه داشته¬اند، و به نمايندگان دستور دادند که به نزد رهبر خود بروند و طي پانزده روز با نامه¬اي از جانب امير و رهبر خود بازآيند تا پادشاه از او رضايت حاصل کند. بنابر گرفته ژوئنويل که امکان دارد در بعضي از اين ديدارها حضور مي¬داشته است، فرستادگان نزاري در موعد مقرر به عکا بازگشتند، و هداياي گران-بهايي از جمله يک فيل بلورين و چند تنديس ساخته شده از عنبر و ديگر زينت آلات مرصع به طلا، و نيز پيراهني و انگشتري¬اي به هديه آورند. در ارتباط با اين دو قلم اخير (يعني پيراهن وانگشتري) ژوئنويل مي¬نويسد که نماطندگان پادشاه گفتند که : اعليحضرتا! ما از نزد رهبر خويش باز آمده¬ايم، او را به اطلاع شما مي¬رساند که هم چنان که پيراهن، بخشي از جامه است که به تن نزديک¬تر است، وي اين پيراهن خود را به عنوان هديه يا به علامت اينکه شما پادشاهي هستيد که وي بيشترين محبت را به شما دارد و سخت مايل است که اين محبت افزوني يابد، براي شما مي¬فرستد، و براي اطمينان بيشتر، اين هم انگشتري اوست که براي شما مي¬فرستد که از طلاي خالص است و نامش بر آن حک شده¬است، و با اين انگشتري خداوندگار ما پشتيباني خود را از شما اعلام مي¬دارد و از آن پس شما را به سان يکي از انگشتان دست خود مي¬شمارد.
سن لويي که مشتاق بود روابط دوستانه با اسماعيليان نزاري ايجاد کند، به پيشنهاد صلح آن ها با فرستادن هدايا و نمايندگان خويش به نزد شيخ الجبل پاسخ داد.28
متقابلاً خلافت عباسي، سلطنت سلجوقي و عالمان و فقيهان همراه آنان، دشمني با اسماعيليان را بر جنگ عليه صليبي¬ها ترجيح مي¬دادند و اسماعيليان را نسبت به صليبي¬ها دشمن بزرگتر مي¬دانستند؛ مثلاً غزالي که سرسختانه عليه اسماعيليان قلم به دست گرفت و فرمان قتل آنان را صادر کرد، به رغم حضور در شام به هنگام حمله مسيحيان، فتوايي عليه آنان صادر نکرد.
دکتر عمر فروخ29در کنگره بزرگداشت غزالي در دمشق در سال 1961م در خطابه¬اي اعلام داشت که علت سکوت غزالي در جنگ¬هاي صليبي، بيماري روحي او و رويکرد او به تصوف بوده است. اين نظر که بسياري از پژوهشگران معاصر جهان عرب هم بدان معتقدند صحيح نيست، چرا که بسياري از آثار، به خصوص کتاب¬هاي جنجال آفرين خود را در همين دوره عزلت و گوشه نشيني يا نقاهت روحي نوشته است.ذکر اين نکته در اين جا ضروري است که مجتبي مينوي طي مقاله-اي30رساله¬اي مختصر را از غزالي با نام «تحفه¬الملوک» معرفي مي¬کند. اين رساله در يازده باب و بنا به درخواست محمدبن ملکشاه نوشته شد و در باب يازدهم با عنوان «در حث بر جهاد» مسلمان¬ها و سلاطين و اسيرها را به جنگ عليه صليبي ها فرا مي¬خواند. او مي¬نويسد: «بدان که چون هر شهری يا ولايتي از ديار اسلامي را کافران برگفتند، برهمه مسلمان ها واجب شود در وقت، نيت جهاد کردن و به جهاد رفتن چون استطاعت يابند.»
همچنين اضافه مي¬کند: «... از اين بهتر که عمر در رضاي خداي تعالي نفقه کني و بيت¬المقدس که قبله انبيا (ع) است از کافران بازستاني؛ و تربت خليل که خوک خانۀ کافران کرده¬اند، از دستانشان بيرون آري.» ولي به نظر مي¬آيد اولاً صحبت انتساب اين رساله به امام محمد غزالي جاي بحث دارد، چون برخلاف روش معهود در آثار غزالي نام اين رساله در ساير آثار او نيامده است و ديگر اين که غزالي، شافعي متعصب، غالباً در اين رساله به مذهب ابو حنيفه تکيه مي¬کند. اگر براي دو علت فوق هم جوابي بيابيم، موضع گيري غزالي نسبت به جنگ¬هاي صليبي در مقايسه با موضع-گيري عليه شيعيان، اسماعيليان و فاطميان مصر و شام بسيار محدود است و ترديدي نيست که از نظر غزالي، دشمن بزرگ¬تر آن¬ها هستند، نه صليبي¬ها.
يکي ديگر از عالمان و فقيهان معاصر جنگ¬هاي صليبي، شرف¬الدين ابو سعد عبداله بن محمد بن هبه الله نعيمي معروف به ابن ابي عصرون (492-585هـ/1098-1189م) است و از فقيهان و قاضيان شافعي مذهب در عراق وشام و معاصر اتابکان موصل و ايوبي¬ها،31 و هم چنين از اساتيد عمادالدين کاتب اصفهاني مورخ مشهور به حساب مي¬آيد. از افتخارات او اين است که بعد از انحلال دولت فاطمي در مصر به دست صلاح¬الدين، وي به همراه هيئتي در سال 567ق به بغداد نزد خليفه عباسي رفت و سلطه مجدد خلافت عباسي بر قاهره را به او تبريک گفت.32 خشنودي و خرسندي جامعه اهل سنت از برچيده شدن حکومت فاطمي به حدي است که ابن جوزي مورخ معروف و صاحب تاریخ «المنتظم» کتابي در اين مورد تاليف کرد و نامش را «النصر علي مصر» گذاشت.33
حتي پس از آن که بيت¬المقدس در سال 492هـ/1099م به دست صليبي¬ها سقوط کرد، قاضي شهر دمشق به نام زيدالدين ابوسعد هروي، به بغداد رفت تا ياري خليفه و سلطان سلجوقي را طلب کند، اما دست خالي بازگشت.34حتي اعتراض و تظاهرات مردم بغداد به رهبري علماي شهر نيز خليفه و سلطان را بيدار و عليه صليبيون تحريکشان نکرد35و بدين جهت بود که دشمن متحد و منسجم صليبي قريب دو قرن صفحات شرقي درياي مديترانه را در اشغال خود داشت و سرانجام در عصر مماليک آن مناطق آزاد شد.
پي¬نوشت¬ها:
1- ابومحمد بن شاذان بن خليل نيشابوري از فقيهان و متکلمان بزرگ شيعه و متوفاي 260هـ است که حدود 108 کتاب به او نسبت داده¬اند. ردّيه مذکور، کتاب «الرّد علي الباطنيه و القرامطه» است. شيخ طوسي پدرش را از اصحاب امام هادي و امام عسکري (ع) مي¬داند (الفهرست(قم ، منشورات الشريف الرضي، بي¬¬تا) ص 124 و احمدبن علي نجاشي، رجال النجاشي (قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1407هـ) ص 306-308).
2- فرهادي دفتري ، همان، ص 33.
3- همان، ص 64.
4- عبدالجليل قزويني ، النقض، ص 80، 119، 206، 301-307، 411-444، 469-470،448،475-480و 586.
5- شاه غازي پنجمين امير آل باوند است که از 534-560هـ حکم راند.
6- ظهيرالدين مرعشي ، تاريخ طبرستان، ص 40-41.
7- عبدالجليل قزويني، همان، ص553.
8- خواجه نظام الملک طوسي، سياستنامه، ص 188.
9- عبدالقاهر بغدادي، همان، ص 201.
10- همان.
11- زکريا قزويني ، آثار البلاد و اخبار العباد، ترجمه شرفکندي، ص 140.
12- تاريخ جهانگشاي، ج 3، ص 203-204 و جامع التواريخ، ص 110.
13- حسن صباح در مورد قتل خواجه گفته است: «قتل هذا الشيطان اول السعاده» (جامع التواريخ، ص 110؛ مجمع التواريخ ، ص 202 و ابوالقاسم کاشاني، زيده التواريخ، ص 146). خواجه رشيدالدين فضل الله فهرستي از ترورشدگان فداييان اسماعيلي را ارائه مي¬دهد.
14- تاريخ جهانگشاي ، ج 3 ، ص 214.
15- حسن شميساني، مدينه سنجار من الفتح العربي الاسلامي حتي الفتح العثماني (بيروت ، دارالافاق الجديده، 1403هـ) ص 100-102.
16- الکامل في التاريخ، ذيل حوادث سال 462هـ و ابن تغري بردي، النجوم الزاهره في ملوک مصر و القاهره، ج 5، ص 84.
17- طبقات ناصري ، ج 1 ، ص 213.
18- عباس اقبال، وزارت در عهد سلاطين بزرگ سلجوقي ، ص 308.
19- همان، ص 308.
20- الکامل في التاريخ، ذيل حوادث 497هـ و جامع التواريخ ، ص 123.
21- عباس اقبال، همان ، ص 310.
22- جامع التواريخ (بخش نزاريان) ، ص 112 و تاريخ جهانگشاي، ج 3، ص 214.
23- ابوالقاسم کاشاني، همان، ص 167.
24- همان؛ جامع التواريخ، ص 112 و مجمع التواريخ ، ص 217.
25- ر.ک: فرهاد دفتري، همان، ص 135-136.
26- الکامل في التاريخ، ذيل حوادث سال 588هـ و عبدالرحمان بن اسماعيل، الروضتين في اخبار الدولتين (قاهره ، بي¬نا، 1287-1288هـ) ج2، ص 196.
27- عبدالرحمان بن اسماعيل، همان، ص 239-240 و 258.
28- فرهاد دفتري ، همان، ص 137-139.
29- او از مورخان و محققان لبناني و مشهور جهان عرب است که بيش از يک دهه از درگذشت او مي¬گذرد.
30- مجتبي مينوي، «از خزائن ترکيه»، مجله دانشکده ادبيات و علوم انساني دانشگاه تهران، سال هشتم ، شماره سوم ، فروردين 1340. بنا به ادعاي وي نسخه منحصر به فرد آن، در مجموعه اياصوفيه در ترکيه موجود است.
31- براي شرح حال او ر.ک: به وفيات الاعيان، ج 3، ص 53-57 و طبقات الشافعيه، ص 10 و 237.
32- ابن جوزي، المنتظم، ج 10، ص 272.
33- همان.
34- ابن تغري بردي، همان ، ج 5، ص 151-152.
35- عبدالله ناصري طاهري، علل و آثار جنگهاي صليبي (تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامي، 1373) ص 77.